Sunday، November 28، 2010

55

این داغان شدن ها را بگذار به حساب آلودگی هوا و باقی قضایا. مادرت دیگر پیر شده است، تو بال و پر می زنی و می پری. حواست به من نباشد، شاید به جایی برسی. این جا کسی نمی خواهد به کلاس قصه در ادیانش برسد، گویا همه اش را از برند. گویی مسخ شده اند.
همه اش تقصیر آن دو پتوست...اگر یکی بودند...

Thursday، September 09، 2010

54

می نشینم روی تخت با روتختی حوله ای سبز و برجستگی هایش پایم را قلقلک می دهد. ذهنم پر است از همه چیز. از خیلی چیزها. فکر می کنم ممکن است به زودی از هم بشکافد و هر چه تویش است، پرتاب شود بیرون که خوب نیست. کسی نباید بفهمد.
تو خوب یادت می آید آن روزهایی را که گذشت. الان فقط منم و خودم و پنجره هایی که هر یک به نمایی باز می شوند. پرده ی خردلی راه راه با طرح های مخملی که پشتش پنجره های دیگر است . ساختمان های سنگی و بیجان. پرده ی لیمویی روشن با ردیف کاج های بی سلیقه ای که چیده شده اند تا دورتر ها و زمین خاکی و خیابان که توش دعوا می شود و من آویزانِ پنجره برای ارضای حس کنجکاوی.
سخنی نیست و ذهن، در کنش ها و واکنش ها دست و پا می زند. دو خط دراز روی هر گونه، روز به روز عمیق تر می شوند و برای دراماتیک تر کردن قضیه، من به مرگ نزدیک تر.

Sunday، August 29، 2010

53

تو که می دانی چقدر بی لیاقتم من. دیگر چه انتظاری داری؟ سکه ها را هم که برداشتی مال خودت اصلن. . . اما بدان و آگاه باش که درد من نه سکه و مادیات، بلکه چیزهای غیر مادی بود. رنج و درد من را تو نمی بینی. هیچ وقت نمی بینی. حتی وقتی هم که بیایی رنجی در کار نخواهد بود. الان هم سرت را پایین نینداز و با انگشت شست پایت روی موزاییک کف حیاط نقش نکش. گچ بردار و روی دیوارهای آجری حیاط نقاشی کن. هرچه می خواهی. مهم نیست، هیچ کس دعوایت نخواهد کرد. امروز را حق داری، فوقش فردا با شلنگ دیوارها را آب می گیرم.
هرچند. . .این کار ها هم از ما گذشته است. . .

Monday، August 23، 2010

52

فکر می کنم دیگر وقتش رسیده باشد. خب. خوب توی چشم های من نگاه کن. چه فکری می کنی با خودت؟ نکند تصورت این است که من از تو خیلی بزرگترم، حرفت را نمی فهمم و عقایدم قدیمی و مزخرف است؟؟؟
ببین ممکن است این طور باشد که می گویی. پس به نظرم تمام آن سکه ها را برای خودت بردار. به پاسگاه اگر ببری، از کجا می خواهی مطمئن باشی که به دست صاحبانشان می رسند؟ نه. راه بهتر این است که آن ها را در بانکی پس انداز کنی و حتی یکی اش را هم به من ندهی، این برای تو می شود سرمایه. چیزی که الان مادرت ندارد و کسی هم نیست که به او آن را بدهد.
تو خیلی خوش شانس تر از منی. از خیلی جهات.
با این سرمایه می توانی هر کاری که بخواهی بکنی. فکر نکن که تنها مشکل مادرت نداشتن سرمایه است ها، نه این طور هم نیست. گشادی هم به هر حال یک معضل دیگر برای او محسوب می شود. با تمام این اوصاف، بچه جان، اگر میخواهی برای خودت کسی شوی و سری از توی سرها در بیاوری، باید از همین الان شروع کنی.

Monday، August 16، 2010

51

می خواهم برایت معمایی طرح کنم. تصورش را بکن که یک کیسه پول (پر از سکه ی تمام بهار آزادی طرح قدیم) را گوشه ی پیاده رو پیدا می کنی. خیابان بی نهایت خلوت است و در آن پرنده پر نمی زند. هیچ چیز دیگر هم پر نمی زند. برف هم می آید و زمین سفیدِ سفید است. (این برای فضاسازی است، اما گفتن ندارد با این که برف می بارد و زمین یکدست سفید است، روی کیسه را نپوشانده و معلوم است تا تو ببینی اش) تو داری تنهایی، دست در جیب و لرزان از سرما در خیابان قدم می زنی و چشمت به این کیسه می افتد.
چه کار می کنی؟ از بین گزینه های زیر بایستی انتخاب کنی.
الف) آن را بر می دارم و با خود به خانه می برم و همه را برای خودم خرج می کنم، حتی یکی اش را هم به مادرم نمی دهم.
ب) آن را به کلانتری محل برده و تحویل می دهم.
ج) آن را بر می دارم و همه را به مادرم تقدیم می کنم.
د) آن را بر می دارم و در بانکی پس انداز می کنم تا بعداً تصمیم بگیرم که چه کارش بکنم.
هـ) آن را بر می دارم و به اولین گدایی که در سطح شهر می بینم، می دهم.

حالا باید فکر کنی بچه جان. خوب امکانات مخفی شده در هر گزینه را در نظر بگیر. من منتظر جواب تو می مانم. فقط این را بهت بگویم که آمدن یا نیامدنت، حالا بستگی خیلی زیادی به جوابی که به این سوال می دهی دارد. فکرهایت را بکن و من را بی خبر نگذار.

Saturday، July 31، 2010

50

شماره ی پنجاه شد. تو نیامدی هیچ، چه بسا من هم بروم یک جای خیلی خیلی دور و هیچ وقتِ هیچ وقت برنگردم. آه...

Tuesday، July 13، 2010

49


وقت هایی است که آدم دلش می خواهد به هیچ چیز فکر نکند و بنشیند و تخمه بشکند. جلوی تلویزیون، زیر خنکی باد کولر، و هم چنان که از تماس رویه ی مبل با پوست تنش لذت می برد، هوس کند که پوست تخمه ها را به جای آن که توی بشقاب یا هر ظرف دیگری بریزد، تف کند روی زمین. پاهایش را هم دراز کند روی میز جلوی مبل، پرده ها را هم بکشد تا نور آفتاب نیفتد توی خانه، بعد هم یک فیلم بگذارد توی دستگاه دی وی دی پلیر و تلفن را هم از برق بکشد و موبایلش را هم خاموش کند و با خیال راحت، بنشیند فیلمش را ببیند.
بعد، آدم دلش می خواهد سال ها همین طور فیلم ببیند. آن یک نفرِ خیلی خاص هم کنار آدم نشسته باشد و با آدم پوست تخمه ها را تف کند روی زمین. بعد هم دستش را بیندازد دور آدم، و آدم هم چنین از تماس پوست بدن او با خودش هم لذت ببرد. و بعد هم همین طور فیلم ببینند و برق هم هیچ وقت نرود و باد کولر هم هیچ وقت کم نشود و مجبور نباشند بلند بشوند بروند آن جلو فیلم را عوض کنند، فیلم از همان جا عوض بشود.
کودک جان! فکر می کنی چند سال ممکن است طول بکشد تا تو هم دلت بخواهد؟
 

Thursday، July 01، 2010

48

بعد از ظهر، پرده های اتاق کشیده است. نور نارنجیِ لطیف افتاده توی اتاق و دیوارهای سفید، رنگی متمایل به کرم پیدا کرده اند. رنگش مثل هویج بستنی است اگر که بستنی های وانیلی سفیدش آب شده باشند و با آب هویج، ترکیب. یک نگاه به چشم هایی که معصومانه بسته اند می کنی و دلت می خواهد ببینی چه دارند می بینند. حس لطیف و مایل به نارنجی اتاق و تماس ملافه ی خنک با تن برهنه ی نرم و دوست داشتنی اش، آرامت می کنند و ساعت ها به قفسه ی سینه اش نگاه می کنی که چه طور با هر نفس به آرامی بالا و پایین می روند. دلت می خواهد بغلش کنی و لبریز شوی از حس زندگی. حس بودن و زیستن. آرام می شوی.

×××

صبح، پرده های اتاق کشیده است. نور کمرنگ مایل به خردلی، اتاق و دیوارهای سفید را سایه دار کرده و لیوان آبی که روی میز کنار تخت قرار دارد، پر از حباب های کوچک و ریز شده است. چشهای بسته، نفس های آرام و تن برهنه زیر ملافه ی لطیف. همه و همه نشان دهنده ی حضور. تکرار و باز هم حضور. حضور زندگی. جریان آن در میان همه چیز. آینه ی قدیِ کنار تخت، همه چیز را دو تا می کند. او. تو. ملافه. تکان های قفسه ی سینه. یک زندگی نه، که دو زندگی در جریان است. دو خوشبختی. دو شادی. دو لذت و تکرار و آرامش و خشم و فریاد و سکوت در جریان است. 
به تصویرت درون آینه نگاه می کنی. چشم هایی که دورشان سیاه شده از ریمل شب گذشته. صورت مایل به صورتی و لب هایی کرم و اگر دقیق بشوی، دردی نهان و لذتی در کنار درد و آرامشی بر فراز هر دوی این ها. این یعنی جریان داشتن در مسیر جهان. نگاهش می کنی. آرامِ آرام، با چشم های  بسته. سرشار می شوی از حس خوب بودن، از پوچی، از تکرار، از عادت و از خواستن.
. . .

Wednesday، June 23، 2010

47

اگر کمی باران می بارید و همه چیز را قدری خیس می کرد و به این زودی ها خشک نمی شدند، راحت تر بود که تو را ببرم بیرون و بگردانمت و خوش بگذرانیم. به من نگو. به من چه که باران نمی آید!
روان نویس های رنگی خیلی قشنگ. چندین شیشه ی خالی عطر و یک خرس پاندای قدیمیِ چرک مرده. این جا را می خواهی چه کنی خب؟ بهتر نیست کلاً بی خیال آمدن بشوی و در همان جا با تاج و چنگ طلایت مشغول باشی؟ همان جا که نمی دانمش. همان جا را می گویم.

حرفی نداری. مثل بابایت هستی. مثل مامانت هستی. ساکت می شوی و فقط نگاه می کنی. خب بکن. برایم مهم نیست که تو می خواهی یا نمی خواهی. حتی برایم مهم نیست که فکرهایت را کرده ای یا نه. می خواهم و می آیی. او هم می خواهد. حتی شده با پس گردنی خواهیمت آورد! پس مواظب سرت باش...کودکم!

Thursday، June 17، 2010

46

من را ببخش که وقت نمی گذارم. من را ببخش که نمی خوانم. که نمی نویسم. من را برای همه ی این ها ببخش.
خانه ی الهه که بودیم، می نشستم پای پیانوشان و سعی می کردم موسیقی متن فیلم پیانو را بنوازم. برایم مثل Resistance می ماند. از آن آهنگ هایی هستند که هر وقت می شنوم، گلوله ی گنده ای می آید تو گلویم و چشم هایم خیس می شوند. مثل احمق ها نت هایش را که توی ذهنم سعی می کردم در بیاورم و بنوازم، اشک می ریختم.
حالا این جا سکوت است. به جز صدای آرام نفس هایش و تق و تق دکمه های کیبورد. و من مانده ام خیره به صفحه ی مانیتور و همه چیز تار می شود. تار می شود و اشک ها پایین چشمم جمع می شوند. پشت سر هم. نیرویشان به تدریج بیشتر می شود ولی هنوز نمی توانند پایین بیاند. بالاخره اما سدشان را می شکنند و تاری از بین می رود. هی می آید و هی می رود. همین طور هی پشت سر هم. دیگر نمی توانم بنویسم. نفسم بالا نمی آید. نمی فهمم چه مرگم است.