بعد از ظهر، پرده های اتاق کشیده است. نور نارنجیِ لطیف افتاده توی اتاق و دیوارهای سفید، رنگی متمایل به کرم پیدا کرده اند. رنگش مثل هویج بستنی است اگر که بستنی های وانیلی سفیدش آب شده باشند و با آب هویج، ترکیب. یک نگاه به چشم هایی که معصومانه بسته اند می کنی و دلت می خواهد ببینی چه دارند می بینند. حس لطیف و مایل به نارنجی اتاق و تماس ملافه ی خنک با تن برهنه ی نرم و دوست داشتنی اش، آرامت می کنند و ساعت ها به قفسه ی سینه اش نگاه می کنی که چه طور با هر نفس به آرامی بالا و پایین می روند. دلت می خواهد بغلش کنی و لبریز شوی از حس زندگی. حس بودن و زیستن. آرام می شوی.
×××
صبح، پرده های اتاق کشیده است. نور کمرنگ مایل به خردلی، اتاق و دیوارهای سفید را سایه دار کرده و لیوان آبی که روی میز کنار تخت قرار دارد، پر از حباب های کوچک و ریز شده است. چشهای بسته، نفس های آرام و تن برهنه زیر ملافه ی لطیف. همه و همه نشان دهنده ی حضور. تکرار و باز هم حضور. حضور زندگی. جریان آن در میان همه چیز. آینه ی قدیِ کنار تخت، همه چیز را دو تا می کند. او. تو. ملافه. تکان های قفسه ی سینه. یک زندگی نه، که دو زندگی در جریان است. دو خوشبختی. دو شادی. دو لذت و تکرار و آرامش و خشم و فریاد و سکوت در جریان است.
به تصویرت درون آینه نگاه می کنی. چشم هایی که دورشان سیاه شده از ریمل شب گذشته. صورت مایل به صورتی و لب هایی کرم و اگر دقیق بشوی، دردی نهان و لذتی در کنار درد و آرامشی بر فراز هر دوی این ها. این یعنی جریان داشتن در مسیر جهان. نگاهش می کنی. آرامِ آرام، با چشم های بسته. سرشار می شوی از حس خوب بودن، از پوچی، از تکرار، از عادت و از خواستن.
. . .